از ترس شوهر مادرم هر شب در اتاقم رو قفل میکردم تا اینکه یه شب …
از وقتی بچه بودم دعوا های پدر و مادرم رو یادم میاد. پدرم محمود اعتیاد داشت و برای همین هم هر جا کار میکرد بعد یه مدت اخراجش میکردن. مادرم هم سعی میکرد با خیاطی یا کار های مختلف مثل تمیز کردن خونه مردم، سبزی پاک کردن و کار های دیگه خرج خونه رو در بیاره. اما هر چقدر تلاش میکرد در نهایت پدرم تمام این پول ها رو خرج مواد خودش میکرد و اصلاً حس مسئولیت پذیری به من یا خانوادمون نداشت. علاوه بر همه اینا پدرم دست بزن شدیدی داشت و هر روز مادرم رو کتک میزد. با کوچک ترین کار های من هم عصبانی میشد و بی دلیل هر بار منو میزد. خلاصه همه این وضعیت رو تحمل کردم و با اون شرایط سخت تا ۱۵ سالگی هم درس میخوندم هم تو کار ها به مادرم کمک میکردم. تا اینکه یه روز صبح با صدای جیغ مادرم از خواب بیدار شدم و متوجه شدم پدرم به علت مصرف زیاد مواد فوت کرده. نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، فقط همه چی خیلی سریع اتفاق میفتاد، خاکسپاری، ختم و همه اینا رو هر جور بود با کمک مادربزرگم برگزار کردیم و این قضایا گذشت. بعد از یه مدت رفتار مادرم عحیب شده بود و صحبت های تلفنی مشکوک داشت. یه روز از دبیرستان برمیگشتم که متوجه شدم مادربزرگم داره با مادرم پچ پچ می کنه. وقتی من رسیدم صحبتشون رو قطع کردن و مادربزرگم اومد کنارم نشست و گفت سهیلا میدونم هنوز خیلی از فوت پدرت نگذشته، اما مادرت جوونه و خواستگار داره، بهتره تو هم طرف رو ببینی اما بدون بهترین کار برای اینکه دوباره همگی خوشحال باشیم این ازدواجه. خلاصه بعد از چند بار رفت و آمد و صحبت های مربوط به ازدواج مادرم هم موافقت کرد و طاها که قبلا از همسایه هامون بود با مادرم ازدواج کرد. از همون روز های اول متوجه رفتار عجیب طاها شده بودم، با من زیادی مهربون بود و گاهی متوجه نگاه های عجیبی از سمتش میشدم. یه شب خوابیده بودم که یهو متوجه شدم کسی بالای سرم ایستاده، سریع چراغ خواب رو روشن کردم و طاها رو دیدم. گفت فقط تلفن همراهش رو توی اتاق من جا گذاشته و نشونم داد، اما مطمئنم که تلفن همراهش قبل از اینکه بخوابم اونجا نبود. بعد از اون اتفاق همیشه وقت خواب در اتاقم رو از داخل قفل میکردم، اما بعد از یه مدت با خودم گفتم که بهتره قضیه رو به مادرم بگم. مادرم گفت که حتما اشتباه میکنم و از این حرفا، اما بهش گفتم میتونم بهش این قضیه رو اثبات کنم. مادرم بعد از کلی اصرار من قبول کرد که یه شب وانمود کنه خونه مادربزرگم میخوابه، اما خونه همسایه و منتظر زنگ من بود. به طاها هم قضیه رو گفتم و منتظر موندم تا وقت خواب بشه. وقتی خواب بودم صدای پاهاش رو شنیدم که آروم آروم نزدیک تر میشد. همونجا به مادرم زنگ زدم، اما یهو طاها با لباس نامناسب از در اومد داخل. خدا رو شکر که مادرم به موقع رسید و دست طاها همون شب رو شد. بعد از اون چند نوبت مشاوره و دادگاه داشتن و الان هم مادرم از اون مرد شیطان صفت جدا شده.