زن صاحبخانه من را به خانه دعوت کرد، پرده برداری از راز کثیف صاحبخانه

زن صاحبخانه من را به خانه دعوت کرد، پرده برداری از راز کثیف صاحبخانه

دانشجوی مدیریت بازرگانی اصفهان بودم، به دلیل اخلاقیات و خلق و خوی خودم نمی توانستم با شرایط خوابگاه کنار بیام و همین موضوع باعث شد پدر و مادرم یک سوئیت کوچک برایم اجاره کنند. اگر شما هم جای من بودید، تنهایی زندگی کردن را به خوابگاه های امروزی ترجیح می‌دادید. با کلی ذوق و شوق به دوستم در تبریز زنگ زدم و ماجرا رو بهش گفتم، اونم خیلی از اینکه من لازم نبود توی خوابگاه بمونم ابراز خوشحالی کرد، اما اون موقع نمی دونست که چه اتفاقاتی انتظارم رو می‌کشن. هر روز صبح کلاس داشتم و چون خانوادم هم وضع مالی خیلی خوبی نداشتن، برای اینکه بهشون فشار زیادی نیاد بعد از ظهر توی یه مطب کار پیدا کردم و منشی شدم. راستش مطمئن بودم پزشکه از من خوشش میاد و حقیقتا اگر قرار بود همچین اتفاقی برام بیفته، بیشتر از اون انتظار داشتم تا صاحبخانه!

یه روز صبح که منتظر تاکسی بودم، صاحبخانه جلوم ایستاد و گفت که منم مسیرم همون طرفه و بهتره هر روز باهاش برم. اولش تعارف کردم و از سوار شدن امتناع کردم، اما بعدش با خودم گفتم که خیلی هزینه های رفت و آمدم کمتر میشه و میتونم صرفه جویی داشته باشم. اما بعد از گذشت یه مدت متوجه تغییر رفتار و صمیمیت بیش از حد معمول از طرف صاحبخانه شدم. این صمیمیت تا جایی ادامه پیدا کرد که من رو عزیز خودش صدا می کرد و هر روز سعی می‌کرد از چیزی که درباره من باشه تعریف کنه. همه اینا من رو به شک انداخته بود تا اینکه یه روز زن صاحبخانه اومد جلوی در خونه و بهم گفت میخواد امشب غذای خیلی خوبی درست کنه و منم حتمآ باید باشم. اولش طبق معمول کلی امتناع و تعارف کردم ولی با توجه به اصرار های زیادی که داشتن تصمیم گرفتم روی خانمش رو زمین نندازم. خلاصه قبل از رفتن به مادرم زنگ زدم و قضیه رو بهش گفتم، مادرم خیلی تعجب کرد چون مشخصات زن صاحبخانه با چیزی که بهش گفتم خیلی فرق داشت و راستش منم خیلی نگران شدم. حقیقتا عکسی از زن صاحبخانه نداشتم و وقتی خانه رو اجاره می کردن هم بخاطر امتحانات دانشگاهم نتونسته بودم زنش رو ببینم، اما چیزی که مادرم توصیف کرد خیلی متفاوت بود. بهرحال چون قول داده بودم مجبور بودم برم اما به یکی از دوستانم هم قضیه رو گفتم. وقتی شام که وارد خونه شدم خیلی استقبال گرمی از من داشتن و یه چای نبات دلنشینی بهم تعارف کردن، بعد از نوشیدن اون چای به شدت حس سرگیجه داشتم و آخرین چیزایی که یادمه لبخند های مرموز صاحبخانه و زن نمادینش بود. شانس آوردم که دوستم موضوع رو می دونست و خیلی سریع به دادم رسیده بودن، اما بعدش معلوم شد اون دو نفر شیطان صفت نیت های شیطانی و قصد دست درازی داشتن و خدا میدونه اگر دوستان و خانوادم خبر نداشتن چه بلایی سرم میومد.

این پرونده همچنان در دادگاه اجرایی شهرستان اصفهان در دست اجرا است و عوامل خاطی دستگیر و هر یک مورد مجازات مناسب قرار می گیرند تا درس عبرتی برای مجرمان اینچنینی باشد. روانشناسان خواستار دقت بیشتر به روابط خانوادگی و رفت و آمد با افرادی هستند که هنوز اطلاعات دقیقی از آن ها ندارید و بهتر است با افزایش آگاهی نسبت به جرائم اینچنینی، از بروز مجدد آن ها جلوگیری به عمل آورده شود.